مي نويسم واست از لحظه هام تو اون لحظه اي كه تو رو ميخوام
گوش كن به من ببين دست من مهتاج به دستتن واسه با تو بودن
سفيده دفترم بزن نقشي از سايه يه زن كه اومده از قصه ها ميمونه تو خيال من
تاريك صفحه دلم جدايي قسمت منه روز رسيدن به تو فرصت عاشق شدنه
غروب لحظه هاي من پاييز دلگير و غم از چشماي قشنگه تو هرچي كه ميخونم كمه
ميسپرمت به سرنوشت شايد تو صفحه سياه سپيده روشن ماه دفترم من بشي
امشب با خودم ميشم دو نفر يكي كمه تو ميدوني كه اون كيه از ميون اين همه
همه آدمها به كنار واسه من تو يه طرف تو مرواريد من شدي وقتي نشستي تو صدف
خيال تو هر دفعه به قلب من سر زده قلبم مثل پرنده اي به هر طرف پر زده
اگه ديدي خسته ام در نمياد صدام با تو پر از عشق بودم اما حالا تنهام
گريه شده تسكين واسه منه غمگين تو كجايي تو بيا حال و روز منو ببين
ببين چقدر تنهام آره توي شبهام عكس تو تو ذهنم تصوير غمهام
ورقه آسمو رو ميكنم ببين ببين تك دل من تويي بيا كنارم بشين
از ميون اين همه آدمهاي روي زمين دلم ميخواد من و تو يكي باشيم فقط همين

بخواي نخواي دوست دارم
بياي نياي منتظرم
بگي نگي دق ميكنم اگه تو تنهام بذاري
بگي نگي چند وقته كه دلتنگي هام زياد شده
كاشكي تو گرمهاي نگاهت بغض يخيمو بشكنم
حس بكنم كه عاشقم شايد كه باورت كنم
تو لحظه هاي خسته گيم سر روي شونه ات بذارم
تو اوج بي كسيم نياي به گريه عادت ميكنم
در وصل هنر عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که بدانی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

اما کسی فکر نکرد که شاید من گلی کاشته باشم

تا نهان سازم از تو بار دگر
راز اين خاطر پريشان را
مي كشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگين حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشي جانسوز
از خدا راه چاره مي جويم
پارسا وار در برابر تو
سخن از زاهد و توبه مي گويم
آه...هرگز گمان مبر كه دلم
با زبانم رفيق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود،دروغ
كي تو را گفتم آنچه دلخواهست
تو برايم ترانه مي خواني
سخنت جذبه اي نهان دارد
گوئيا خوابم و ترانه ي تو
از جهاني دگر نشان دارد
شايد اين را شنيده اي كه زنان
در دل «آري» و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عيان نمي سازند
راز دار و خموش و مكارند
آه،من هم زنم،زني كه دلش
در هواي تو ميزند پر و بال
دوستت دارم اي خيال لطيف
دوستت دارم اي آرزوي محال
که تو را در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی
خواهد برد...
من در این آیه تو را آه کشیدم آه...
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم.![]()
گريه كن! اي آسمان!
او با من بيگانه شد!
آشيان قلب من
ناگهان ويرانه شد!
رفت و رنگ غم گرفت ,
عشق من ,رؤياي من!
خنده ام چون گريه شد
ناله شد آواي من!
اي دريغ!آن بي وفا,
از غم من بي خبر بود!
قلب پاك كوچك او,
تشنه ي عشق دگر بود!
بعد او ديگر دل من,
در غمش ماتم گرفته!
آسمان!قلب مرا ديگر,
غم گرفته ,غم گرفته!
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی...!
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
فصل ها میمیرند
رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره هاست
که دست ناخورده به جا میماند
اگه می خوای بری برو
از تو دوباره می گذرم
نگاه به گریه هام نکن
نگاه به خنده هام نکن
من از تو بی وفاترم
تو اشتباه عمرمی
که دیگه تکرار نمی شی
ایندفعه دیگه برنگرد
تو واسه من یار نمی شی
نه غم می خوام نه خاطره
فقط بذار رها بشم
تو این غریبی نمی خوام
مجنون قصه ها بشم
از توی قصه هام برو
دیگه تو فکر من نباش
تموم کن این قائله رو
نمک رو زخم من نپاش
همیشه بی گناه توئی
همیشه تقصیر منه
نگاه بی وفای تو
همیشه طعنه می زنه
بازم دارم می بخشمت
این اشتباه آخره
گذشتم از گناه تو
شاید خدا هم بگذره


خرج كن ولي اصراف نكن. عاشق شو ولي ديوانگي نكن. اسوده باش ولي بيخيالي نكن . حرف بزن ولي وراجي نكن. دوستت دارم........... ولي پورو نشو
برات یه هدیه دارم ##**#####**## این یه سیم خارداره. بپیچ دورت تا کسی دستش به گل من نرسه
نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
زیر پاهام برگ های خشکیده ، که اونا هم دل خوشی از درخت ندارن میگن درخت میگفت که دیگه وقت تعویض فصله موقع ریزش برگ های خشکه ولی من می دونم که همش بهونه بوده درخت از برگ های خشکیده خسته بوده
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد
گویند که مکتب عشق را 10 کلاس است 1-نگاه 2-عشق 3-مهر و محبت 4-عاطفه و احساس 5-دوستی 6-خواستن 7-بوسه 8-ازدواج 9-زندگی 10-مرگ!!!
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود
به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد
زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟:-؟؟
دیشب من در بند کور دلان عشق ستیز بودم به گناه عاشق بودن چون عشقم را در پستوی خانه نهان نکردم چون راز دلم در چشمانم پیدا بود مرا به گناه نشستن نزد زیباریی دستبند زدن گفتند که چرا عاشقی؟ گفتند که شعله ای در دلت داری گفتند که آتش گناه است و تو آتشی در دل داری دهانت را می بویند مبا دا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین
آرزو دارم ماه همیشه کامل ودرخشان باشه وشما همیشه راحت وخوب باشی هر وقتی شما خواستی تغییر بدی روشنایی رو بخاطر داشته باش من بهترین شبها رو برات ارزو کردم
مثل یه گل رز به اب نیاز داره مثل فصول سال که به تغییر نیاز دارن مثل یه شاعرکه به قلم نیاز داره من به تو نیاز دارم
دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
ازدواج حقيقي يعني هر روز عاشق همان شخص شدن
شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!! شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني
تو را به ياد آن روز...... تو را به گلبرگ هاي خشک آن رز خشکيده....... تو را به روز اول بار ديدنت.........تو را به اولين نگاه عاشقانه....... تو را به ياد بارون روز نيامدنت..... تو را به تنهايي روز رفتنت....... تو را به بوي بارون روز برگشتنت....... تنهايم مگذار ديگر
بوسه اسم است چون عمومي است بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است چون 2 نفر را به هم متصل ميکند
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
بزرگترين گناه: سکوت... بزرگترين شجاعت: بگويي دوستت دارم... بزرگترين سرمايه: دوست... بزرگترين اسرار: صداقت... بزرگترين افتخار: عاشق شدن... بزرگترین هنرعاشق ماندن
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است
می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم اما ترسیدم که صدای قلبم تورو اذیت کنه...
نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم

ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت.
خون انار روي دست ليلي چكيد.
ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.
كافي است انار دلت ترك بخورد
اي خدا كي ميشه روزي كه بدون واهمه
بتونم عشقمو فرياد بزنم بين همه
بگيرم دستاي گرمشو تو دستام هميشه
بدونم دلم ديگه هم سفر تنهاييشه
نزنه شور جدايي دله تنگ و بي قرار
لحظه ديدن روي ماه اون گله بهار
مثه پروانه كه گرد گل همش پر ميزنه
دله تنگم نمي تونه از نگاش دل بكنه
بدوزم چشمامو تو چشماي پاك و بي رياش
بخونم راز قشنگ عشقو از تويه چشاش
بزنم بوسه به اون لبهايي كه دلم ميخواد
بدونه آرزومه فقط بهش خنده بياد
موهاي لطيفشو شونه كنم دونه دونه
بخونم ترانه مهر و وفا ، عاشقونه
بكنم زمزمه وقتي سر رو شونم ميزاره
عزيزت دوست داره ، بدون واست جون ميزاره
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش می خواهم
و پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نیز برای پرستش
عشق با یه نگاه شروع میشه ...با لبایی که اروم میگن سلام
!!با صدایی که پر از احساسه و دستایی که انگشتای تو رو طلب می کنه
به چشمام نگا کن ..ببین پر از تمناست
اروم از کنارم میگذری ... بوی عطر تنت بهم جون میده ... صدای قلبمو گوش کن
با صدای قدم هات ... با دور شدنت .داری زندگیو ازم میگیری
تودلم با یه صدایه بغض کرده میگم : تو چقد سنگدلی
کاش بهم نگا میکردی ... اینجوری شاید دلم یه کم اروم بگیره
صدایه پاهات با برگایه خزون زده کوچه اروم اروم بی صدا میشه و میره
کاش یه کم مهربونتر بودی... کاش این غروره افسون و از چشایه قشنگت دور میکردی
هیچ می دونی شاید فردا طوفان قلب یکی دیگه . دنیاتو با هر چی که بودی از بین ببره
پس اینگونه نباش
می خواهم از تو برای تو بنویسم
خوب خوب، خوبترین من، با سلامی دوباره به تو .
به تو که بر زبانت، کلام محبت و بر لبانت، تبسم مهر ،
و بر سر انگشتانت، گرمی صداقت جاریست .
به تو که در چشمانت عطوفت موج می زند و از مردمکانت نور زندگی می گذرد .
به تو که می توان تمام زندگی را در کلام زیبای با تو بودن خلاصه کرد .
به تو که نمای کامل صداقتی ..
و به تو که برای من تنهاترين هجراني، همیشه در اوج و نهایتی .
ما با هم هستیم مثل صنوبر و سایه .
ما با هم هستیم مثل ستاره و همین شب شریف .
ما با هم هستیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند .
با تو هستم...هجرانم...
با من بمان تا اضطراب جهان را در کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم .
با من بمان تا برایت از تو، از خود و از ما بگویم.
دوستت دارم ![]()
![]()
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش میگیره ، بی بهونه می باره ......
به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی کشه ... می باره و می باره و
می باره ...
اینقدر می باره تا آفتابی شه ... آبی شه ...!!!
کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا
بالاخره آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده ... انگار نه انگار که
غصّهای بوده ... همه چیز فراموشت بشه ...!!!
آسمون چشم های من تا صبح بارید...
نگام کن...
حالا آبی شدم؟؟!
